سرگذشت گردو و یک روز پاییزی - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 16:43
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
سرگذشت یک روز پاییزی - تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 16:03
امروز ساعت حدود 5 و نیم صبح بلند شدم قرار بود بریم باغـ ِ ـمون برای گردو ها ! فقط میخواستم اینو بگم که واقعا خسته هستم ؛ تصور کنید که باغی با شیب 65 درجه تا 75 درجه رو با یک گونی پر از گردو با فاصله خیییلی زیاد در منطقه کوهستانی بروید بالا :| الان دستام سیاهِ سیاه شدند. میخوام وزنم به 85 کیلو برسه ؛...
هیچی ندارم! - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 20:33
واقعا هیچی برای نوشتن ندارم! خیلی بد هست که نمیتونم هیچی بنویسم ؛ ولی درست میشه :) این پست ها آزمایشی هست ولی حذف نمیشود. الان تصمیم گرفتم که درباره من وبلاگ رو بنویسم ؛ بزودی تکمیل میشود. چقدر حسِّ خوبی دارم که یک وبلاگ دارم. و وارد پاییز 1395 خورشیدی شُدیم. استارت وبلاگ نویسی یک مُبتدی.
مدینه ی فاضله ای وجود ندارد - تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 19:35
واقعا شما فکر میکنید که میشه در اینجا* جای رو پیدا کرد که بدی در اون نباشه؟ به نظر من که هیچ مدینه ی فاضله ای وجود نداره ؛ و اصلا چنین چیزی رو نباید توقع داشته باشیم. در واقع اینجا همیشه صحنه ی نزاع و درگیری بوده و هست و شاید ما فقط توانایی کاهش و افزایش اون رو داریم. نقش ، بازیگری ما و انتخاب در ای...

برچسب‌های مرتبط

داستان یک روز پاییزی | هیچی ندارم بپوشم | هیچی ندارم بگم | هیچی ندارم چی بپزم | هیچی ندارم | هیچی ندارم که بگم | آخه من هیچی ندارم دانلود | حوصله هیچی ندارم | حوصله هيچي ندارم | آخه من هیچی ندارم